اگر خدا بود و قرار بود همان طور که وعده داده در سختی ها ما را در آغوشش حمل کند٬ آیا حالا زمان باز کردن آن آغوش نبود؟
و اگر آن آغوش را باز نمیکند آیا معنی اش این نیست که میاندیشد لیاقت این .... لیاقت این ... لیاقت این درد و خسران را داریم؟!
و اگر لیاقت مان تنها همین درد است٬ آیا فغان و شکوه بیمع
از حال خودم خسته ام٬ از همه چیز خسته ام! در خیابان ها خودم را به دوش میکشم٬ روی لبه ی سکوی قطار ها میایستم٬ ... نمیتوانم بنویسم!
ماه هاست که جوراب میپوشم و دامن٬ فکر میکردم که دامن پوشیدن خوشبختی است٬ و هست! روز بودن تا ۹ شب خوشبختی است٬ قهوه٬ قهوه٬ قهوه خوشبختی است٬ همه چیز خوشبختی است٬ آه خ
قبلا٬ چیزهایی بود که هفته ها روی ابرها نگهم میداشت٬ یک تکست میتوانست ساعتها سر حال نکنم دارد٬ یک کلاس میتوانست مدار ها را دور خودش بسته نگه دارد٬ یک خیال میتوانست ماهها انگیزه ای برای دویدن باشد٬ ... اینها همه مال قبل است!
کلاس! یک کلاس تازه٬ به چیزهای تازه نیاز دارم تا خودم را زنده نگه دارم٬